چند روزه درس خوندن رو بوسیدم گذاشتم کنار .خیلی ریلکس.اصلا استرس ندارم.خنثی شدم.حتی نشستم
مانتویی رو که از اول پاییز تا الان در حال دوختنش بودم بالاخره تموم کردم.

این کُته طرح خودم بود.یقه شو خیلی دوس داشتم ولی باید یه چیز جلو بسته
زیرش میپوشیدم.دوست داشتم یه تیپ همچین رسمی هم داشته باشم بین لباسام.برا
همین حدودا یه قرن پیش(همون اول پاییز)تصمیم گرفتم اون مانتو زیری رو
بدوزم.ایشالا سال دیگه پاییز میپوشمش!
مامان میگه این ری اکشن روانته.اینقد استرس و فشار به خودت واسه درس
وارد کردی که یهو روان و بدنت کلا خنثی شده نسبت به این قضیه و داره واکنش
جبرانی نشون میده.دست روانم درد نکنه.نزدیک کنکور کارشناسیم یادمه واکنش به
قول مامان جبرانیم این بود که هی پنکیک درس میکردم.یعنی هر روز ها.خب این
قضیه خیلی به نفع برادر وسطی بود.چون عاشق شیرینی و شکلاته و خلاصه هر روز
برنامه پنکیک خوردنش با انواع مرباها به راه بود.خلاصه اینکه:
همه چی آرومه...من چقده خوشحالم.
+
تاريخ چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 18:27 نويسنده رها
|
به کی بگم؟هان؟به کی بگم؟به ایکس هم نمیتونم بگم حتی...میگه به من نگی پس به کی بگی آخه؟
هه!
+
تاريخ یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 0:0 نويسنده رها
|
دلم میخواست یه جایی داشتم برای خودم.یه جایی میون جنگلی جایی.میدونم تصور داشتن یه همچین جایی که بتونم تک و تنها برم اونجا یه رویای دوریه.اونم برا یه دختر تو این مملکت.ولی حالا تصور میکنیم.والا.بعد هر از چند گاهی که سگ میشدم و اعصاب نداشتم ،جمع و جور میکردم و میرفتم اونجا واسه خودم.گوشی و کلا وسایل تکنولوژی دار هم نمیبردم .بعد واسه خودم آشپزی میکردم و غذاهای خوب خوب و باب طبعم رو درست میکردم و یه چندتا کتاب باب دلم هم بود که لم بدم تو این صندلی حصیریا و بخونم و به هیچی فکر نکنم.بعد چند روز که خوب شارژ میشدم ،دوباره بساطم و جمع میکردم و برمی گشتم تو دنیای واقعی.هی این ایکس میگه خوب باش.خوب باش.انگار مثلا دستور کامپیوتریه که بدم به مغزم و خوب بشم یهویی.ولی خوبم براش.بازیگر خوبیم.اونم گناه داره طفلکی خب.رها وقتی دپ میزنه اصن آش دهن سوزی نیست.
آخ این کنکور کوفتی رو بدم و راحت بشم.
+
تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 13:44 نويسنده رها
|
نمیدونم با این وضع قراره چی پیش بیاد...قیمت همه چیز داره فضایی میره بالا.ایکس بیچاره...میدونم پسر...میدونم چقد اوضاع خرابه.میدونم با اینکه خیلی اوضات خرابه و سعی میکنی خوتو جمع و جور کنی،بعضی موقع ها از دستت در میره و عصبی میشی و ...آره بابا اصن حق داری پسر. میدونم دوست نداری منم باهات استرس بکشم و ...برا همین وقتی میپرسم اوضاع چه جوریه،صداتو مثه این مردای سیبیل کلفت میکنی و میگی:مرد که دخل و خرجشو به زن نیمیگه که!
+
تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:59 نويسنده رها
|
سریال بابا لنگ دراز رو خریدم و تو تایم استراحتم نگاش میکنم.بچه که بودم آرزوم بود که قسمت آخر این سریال رو بدون سانسور ببینم.یعنی با همه ی بچه گیم فهمیده بودم که این سریال رو سا*نسور میکنن.مثلا یه جا جولیا آستین حلقه ای تنشه.کلا 5 دقیقه از کارتون رو حذف کردن.یادمه هی نمی فهمیدم چی میشه و چرا هی از این صحنه یهویی میپره یه صحنه ی دیگه! توی این پکی که خریدم،جاهاییش که سا*نسور بوده ،زبونش برمیگرده به همون ژاپنی.زیر نویس انگلیسی هم داره.بعضی جاها واقعا مضحک میشه.مثلا دوبلر عنوان قسمت رو میگه:تابستان زیباست،تو زیر نویس مینویسه:اتفاق عجیب. یا مثلا یه جایی جولیا(همون دختر بلونده)با عصبانیت به جودی میگه:یعنی تو نمیخوای تو خریدن کادو به ما کمک کنی؟زیر نویس مینویسه: یعنی نمیخوای اعتراف کنی که از جیمی خوشت میاد؟؟؟خب چه کاریه؟نشون ندین اصن!بعدا که کتابش رو خوندم فهمیدم داستان چی بوده و بیشتر دوست داشتم میتونستم نسخه ی کامل این کارتون ببینم.
خلاصه که دیشب به آرزوم رسیدم.گریه م گرفته بود. فضا نوستالژیک شده بود همچین.
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 19:1 نويسنده رها
|
خسته م.دیشب یهویی توی حموم غش کردم.اولین بارم بود غش کردن رو تجربه میکردم.سرم گیج میرفت بعد به خودم گفتم الان سرتو میشوری زودی میری بیرون ولی بعد چند ثانیه فکر کردم دارم میمیرم.فقط یادمه مامان رو صدا زدم و نشستم کف حموم در حالیکه تو موهام پر کف بود.بیچاره مامان.هی به بابام میگفت:وای این نبض نداره.وای رهاااا چرا دستاتو میلرزونی هی!درست کن دستاتو!
این مامان من یه عمره پرستاره ها ولی به بچه های خودش که میرسه انگار باورش نمیشه حالمون میتونه بد بشه هی دعوامون میکنه.
امروزم دوباره بعد آزمونم تو راه پله ها سرم گیج رفت و نزدیک بود بیفتم.فوری نشستم شروع کردم ساندیس خوردن.میدونم مال فکر و خیاله.مامان میگه باید پله پله حرکت کنی نه اینکه همزمان بخوای چند تا کار رو انجام بدی اونم به بهترین شکل.تازه به کارای آینده ت هم هی فکر کنی و حرص بخوری.خیلی از دستم عصبانی بود.یه جورایی غیر مستقیم بهم فهموند که ایکس رو هم مقصر میدونه.
همه چی از دستم پریده بیرون و نظم و ترتیبش ریخته به هم.
+
تاريخ جمعه نهم دی 1390ساعت 17:24 نويسنده رها
|
-ایکس؟بریم یه دو روز مسافرت؟من خیلی نیاز دارم حال و هوام عوض بشه هاا.
-نه نمیشه بریم،خب دیشب مامانت برات سرم زد ؟الان خوبی؟
-ایکس؟بریم دیگگگگه.
-نه،خب پس امروزم نری باشگاه ها.بزار حالت خوب خوب بشه.
خیلی خیلی دلم میخواست که دو روز بریم یه وری.ورش فرق نمی کرد کجا باشه.فقط یه جایی دور از اینجایی که هرروز توش هستم باشه و آروم باشه و من بتونم یه هوایی عوض کنم.ولی نشد که بریم.آقای ایکس نگفت چرا نمیشه ولی من حدس میزنم به خاطر مشکلات مالی بوده.ولی خب...اون که هیچ وقت در مورد این مسایل باهام حرف نمیزنه.یعنی استدلالش اینه که تو که نمیتونی برا مشکلات من کاری بکنی پس دلیلی نداره که تو بفهمی و استرس بگیری...وقتی بخوایم بریم مسافرت باید تو کارتش یه عالمه پول باشه.یه عالمه یعنی خیلی خیلی زیاد تر از اون پولی که لازمه تا باهاش بری مسافرت!یعنی اگه یه کم کمتر از اون یه عالمه پول باشه میگه پول ندارم و آدم وقتی میخواد بره مسافرت باید با دل راحت خرج کنه.
احساس میکنم کله م سنگین سنگینه.انرژیم خیلی کم شده.نمی کشم روزی دو سه ساعت بیشتر درس بخونم.عین اون موقع ها که باطری واکمن میخواست تموم بشه خاننده هه صداش بم میشد ،اسلو موشن میخوند.منم الان همینجوریم...
آخ چقد خوب میشد چشمامو باز میکردم عید شده بود.
هی میگه خوب باش رها خوب باش
+
تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 17:13 نويسنده رها
|
در دوران لوس بودن به سر میبرم.خودم میدونم به خاطر این کنکور کوفتیه.
دیشب از ساعت ۶ تا ۸.۵ خوابیدم.ری اکشن بدنمه ها،که درس نخونه.
معمولا وقتی از خواب بیدار میشم تا ۱۰ دقیقه کامل بیدار نشدم یعنی عین این آدمایی که مش*روب خوردن رسیدن به مرحله ی مستی و راستی،یه چیزی تو همین مایه هام تو این ۱۰ دقیقه.چشمامو که باز کردم دیدم ایکس یه ساعت پیشش زنگ زده.چشام هنو کاملا باز نبود که زنگ زدم بهش.
- هنوز منگی رها؟فکر کنم هنوز بیدار نشدی نه؟
- کی میگه .بیدار بیدارم!
- پس چرا صدات اینجوریه ؟دمقی چرا؟
-اینقد که تو انی!
-چی ام؟
-ان ن تو خیلی آدم انی هستی!
-خب چیکا کردم مگه عزیزم؟
-حالا!(چون تو اون لحظه واقعا نمیدونستم چرا آدم انی خطابش کردم)
-همم خب باشه حالا برو یه عصرونه ای چیزی بخور خوب میشی.
-باشه.فعلا خدافظ عزیزم.
راستی همینجا جا داره خیلی بی ربط لوازم آرایشی فارماسی رو معرفی کنم ،من و دوستم خیلی اتفاقی
این لاین آرایشی رو کشف کردیم ها.ولی از موقعی که کشفش کردیم دیگه ول کنش نیستیم همش میریم مغازه ی اون آقاهه( که شما نمیشناسینش)که نماینده گیشو داره، هی ازش رژ مایع فارماسی میخریم.با اینکه قیمتش نسبتا ارزونه ولی کیفیتش عالیه.من کرم پودر و فیکسر و ریملشو امتحان نکردم ولی رژ و رژگونه و پودرای صورتش واقعا خوبه.
+
تاريخ جمعه چهارم آذر 1390ساعت 8:57 نويسنده رها
|
بعله!
الان ۳ و خورده ایه صبحه و بنده در حالیکه لمیدم توی تختم و شکمم از گرسنگی داره قار و قور(غار و غور،قار و غور؟)میکنه و خواب به کل از سرم پریده دارم اینجا رو آپ میکنم.خیلی هم خرسند و خجسته هستم.همش هم تقصیر آقای ایکسه که من رو تا ۱.۵ بیدار نگه داشت و بعدش که خوب خواب رو از سرم پروند گفت که داره بیهوش میشه و گرفت تخت خوابید.
و مدیونین اگه فکر کنین من فردا باید ۷ بیدار بشم که بشینم درس بخونم ها.
همیشه اینجور موقع ها که دیگه چشمام داره میره یه اس ام اس تو این مایه ها میزنم که :عزیزم واااایی ساعت کی شد ۱(یا ۲ شد، بستگی به ساعتش داره)؟نمیخوای بخوابی؟فردا گناه داری خوابت میاد باید صبح زود بری مغازه هاااااا(این یعنی جون مامان پری جانت بگی بخواب.خب؟)
ولی هیچ وقت این کلکم نمیگیره و نمیدونم چه اصراری دارم هر دفعه هی اس ام اس هایی به این شکل بزنم؟!
...............
چند شب پیش توی اتاق مامان اینها لمیده بودم رو کاناپه پیش بابا که تنها نباشه.یه کانالی داشت شعر زمستان رو با صدای خود اخوان پخش میکرد.همینجوری بدون اینکه حواسم باشه داشتم باهاش تکرار میکردم.یهو بابا گفت:همشو حفظی؟؟(یعنی تو که شعر دوست نداشتی که.چی شد پَ؟)
گفتم :آره بابا جون خب این شعرش همچین به دلم نشسته.
دیگه خبر نداشت که من یه فایل تو گوشیم دارم که توش ایکس با اون صدای خاصش این شعر رو خونده و صدای تارِ زدن دوستش هم توی پس زمینه میاد و من اونو از تو گوشی برادره وقتی حموم بود ،دزدکی برا خودم سند کردم. وقتی هنوز درصدی به ذهنم خطور نمیکرد که یه روزی ایکس بیاد تو زندگی من و ....بارها و بارها به هوای همون صدای خش دار کوفتیش گوش دادم و گوش دادم و....
+
تاريخ جمعه بیستم آبان 1390ساعت 3:22 نويسنده رها
|
بابا حالش بهتر شده...بازم کانال سیاسی نگا میکنه.بازم هی شوخی میکنه.بازم وقتی داریم سریال میبینیم از قصد حرف میزنه که نتونیم بفهمیم بازیگرا چی میگن و حرصمون رو در میاره
ولی خب...باید همیشه یه سری دارو و اسپری مصرف کنه...
بالاخره کلاس روش تدریسم تموم شد.نمره ی دموی آخرم هم استاد بالای استاندارد داد.کلی ذوق کردم.آخه کلی براش زحمت کشیده بودم.نشستم یه کامیک ساختم که توش شخصیتا از repoted*** speech تو حرفاشون استفاده میکردن.یکی از شخصیتای داستانم خودم بودم.اینقد بامزه از آب در اووومد.خودم سفید مفید بودم و موهامم بلوند بود.دقیقا برعکس خود واقعیم!
این هوا چشه آیا؟یهو میباره بعد یهویی اینقد آفتاب میشه که نیاز به عینک آفتابی پیدا میکنی بعد دوباره دو دقه بعدش ابری میشه خلاصه یکی اون بالا داره سیستمو دستکاری میکنه مثه اینکه.
این ایکس فکر کنم هنوز سنگ کلیه تو بدنشه ولی درد نداره دیگه.آخرین بار دم مثانه بوده این سنگه.از بعدش خبری در دست نیست.
اصن کلا یه مدتیه دو رو بر من همه هی مریض میشن.مرضای مختلفم میگیرن.بابام ،مامانم، ایکس ،خاله م ،برادر ایکس ،خاله بزرگم.مامان بزرگِ دوست مشترکِ ایکس و برادرم.بازم بگم؟
راستی مرسی چای نخورده ی عزیز
+
تاريخ دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 15:57 نويسنده رها
|